نخ
مثل یک ساقه طلایی با دلی خرد و شکستهیکه و جا مانده و تنها و بی مقدار در پاکتعمر خود را کرده ام مصروف این امید واهی کهکی بیآید یک خبر، یا نامه ای از یار، در پاکت گوشه ای از درد دل را خواستم بهرش فرستمجا نمیگردد ولی هفتاد من طومار در پاکتمی نویسم چند خطی را به خون و اشک دیدهمیگذارم با دلی خون، نامه ای...
آخرین نخ
مانده ام مانند آن یکدانه نخ سیگار، در پاکتمنتظر تا بر کشد یک شعله ام بر دار در پاکت مثل یک ساقه طلایی با دلی خرد و شکستهیکه و جا مانده و تنها و بی مقدار در پاکت عمر خود را کرده ام مصروف این امید واهی
از دفتر شعر قدیمی
نظری گـر فِکنی بـر مـنِ مـسکیـن ، چه شود؟ ذره ای کم کنی از این غم سنگین ، چه شود؟ گـر کـه رنـدی و گـدائی چــو مــنِ شیـفـتـه دل فِـکنَد چنگ به آن گیسوی مشکین ، چه شود؟ بـنشانی بــه بَــرَت گـر مـنِ دل خـستــه ی زار بسپاری به مـن آن عارض سیمین ، چه شود؟ مـیــزنـم بــوسـه بـــر آن مــاهِ رُخـــت از ره...
بر عکس
مـانـده ام ، عـشق بُـوَد زاده ی تو یا برعکس ؟ ایـن منَـم عـاشـق و دلـداده ی تو یا برعکس ؟ ایـن تـو بودی کـه مـرا سـاده بـه دام افکندی ؟ یـــا دلـــم بُـــرده دلِ ســاده ی تو یا برعکس ؟ مـن زدم ، یــا تـو زدی ، لـب بـه شـراب اَزَلی ؟ من شدم مستِ مِی و باده ی تو یا برعکس ؟ پیش تو ، بَند شَوَد خـاطـرِ ...
خانه خراب
روزگــــارم بـــه رنــگ چــشـمـانـت چه کنم، رنگ چشمت آبی نیست دیـده بــودم شـبـی تــو را در خواب دیگر امـا بــه دیــده خـوابی نیست ای کـه پیمان شکـسته مستی را تــهِ پـیـمـانــه ات شــرابـی نیست از دلــی کــــه گـــره زدم بـــه دلـت جــز گــره مـانـده در طنابی نیست نـیـسـت ارزش، شـمـار ثــانـیــه را ...
صیاد
گـاه گـاهـی کــن از ایـن صیـاد، یـاد آنکـه صیدش بـرده است بـرباد، بـاد آنکـه کـردنـدش بـه صد نیرنگ، رنگ آنکـه جــان را بـــر ســر بـیــداد، داد دخـتــری کــو را پـــدر بـهـبـود، بــود آنــکـه او را مــــــادر فــــــــــرزاد، زاد بـــــود مـــا را بـیـــن ایــن اغیار، یار هر دو باهم مثل یک شمشاد، شا...
عشق ممنوعه
عشـق ممنـوعه زده آخـر عمـري به سرممن که بــا همســر و فرزند، هنوزم پسرم توي فيس بوک، چو عکس پروفايلت ديدمآتـش عشـق تـو افتاد، بــه قــلب و جگرم در تـلگـرام، تــو گـفتي کـه بيا چت بکنيممـن تلـگرام نــدارم، چـه کنـم، بـي هنرم آه و افسـوس کــه گـوشيم، ندارد اندرويدبايـد امـروز روَم آيفـون سيـکس پـي بخر...
هم نام تو...
يک شب ميان کوچه ها، يک زننام تو را برد و دلم لرزيديک کودکِ هم نام تو آنجامشغول بازي بود و مي خنديدآن مادر آمد کودکش را بردنامت ولي در گوش من پيچيدمانند نامت خاطراتت همآمد و سر تا پا مرد بلعيديک خاطره آرام و آهستهدر پيش چشمم آمد و رقصيداشک آمد و در نيمه هاي راهدر حلقه ي چشمان من خشکيدخشکم زد و در کوچ...
چرا نمی خوابد...؟
شب است و چشم سیاهت چرا نمی خوابد؟شب است و دیده ی ماهت چرا نمی خوابد؟ شب است و لشکر مویت دوباره خوابیدهولی امیر سپاهت چرا نمی خوابد؟ شب است و چشم خودت را نهاده ای برهمولی دوباره نگاهت چرا نمی خوابد؟ شب است و عکس مه تو به چاه دل افتادو عکس در دل چاهت چرا نمی خوابد؟ شب است و مرد غمینی که سالهای درازنشس...