يک شب ميان کوچه ها، يک زن نام تو را برد و دلم لرزيد يک کودکِ هم نام تو آنجا مشغول بازي بود و مي خنديد آن مادر آمد کودکش را برد نامت ولي در گوش من پيچيد مانند نامت خاطراتت هم آمد و سر تا پا مرد بلعيد يک خاطره آرام و آهسته در پيش چشمم آمد و رقصيد اشک آمد و در نيمه هاي راه در حلقه ي چشمان من خشکيد خشکم زد و در کوچه يخ کردم هر کس که رد مي شد مرا مي ديد_ از رنگ زرد و عمق چشمانم حال مرا مي خواند و مي فهميد قلبم درون سينه سنگين شد گويي که از غم داشت مي ترکيد روحم به حال احتضار افتاد جسمم ولي با مرگ مي جنگيد حامد به حال مرگ افتاد تا نام زيباي تو را بشنيد شکي ندارم، مرگش حتمي بود چشمش اگر چشم تو را مي ديد